نمیدانم به این حس چه میگویند. الان تنها شده ام و آمده دور اینترنت. هر صدایی از هرجایی مرا شوکه میکند. نکند بابا باشد. چارزانو نشسته ام و یکسر گودر را صفر کرده ام. پاهایم را که با دست لمس میکنم از جانب پا هیچج حسی ندارم. انگار پای کسی دیگر باشد. میدانم بلند که شوم سیخ میکشد ولی خیالم راحت شده حالا. لااقل پنج دقیقه باید کف اتاق بخوابم. 10 دقیقه پاهایم از لگن به من آویزانند. بعد کم کم راه میروم
(by D. Sharon Pruitt)
پاهایم یخ کرده است. پنجره ها را باید ببندم. شب که میشود تازه تنها میشوم. روز لااقل درسی میخوانم. شب که میشود دلم میخواهد کسی باشد با من قدم بزند. اینجا همه چیز عادی است فقط من آسمان را ندارم. شب که میشد میرفتم لب تالار و به ستاره ها نگاه میکردم. خالی میشدم. بدم می آید از آنهایی که فکر میکنند نگاه کردن به آسمان دخترانه است. من دوست دارم
اونقدرا هم که من میگم تنهایی بد نیست. این بیکاریه که سخته

!آدم تو تنهایی دلش هوس همه چیو میکنه؛ یه دوربین یا یه رفیق
ای شمایی که مختارنامه را جمعه ها از تلویزیون میبینید. حرامتان باد ما اینجا تلویزیون ندارم
انگار نمیشود بی اینترنت زندگی کرد
اینجا مینویسم دردم آرام شود
ماده 2: اینکه یک نفر یک وبلاگ را بسازد دلیل نمیشودکه تا تهش مدیر آن باشد.
به پیوست این پست اینجانب محمد خواجهپور این وبلاگ را به دوست خوبم محمد امین نوبهار به مناسبت تولدش هدیه میکنم. باشد که در راه شرع از آن بهره ببرد.
کاش میشد مثل خدمت همینجا سرم رو بذارم روی میزی و بخوابم
ماده ۱: تمام افراد بشر آزاد به دنیا میآیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان میباشند و باید نسبت به یکدیگر مانند برادر رفتار کنند